نقد داستان داش آکل
رسالت نقد فمينيستي پيدا كردن زباني نو است؛ زباني تازه و نو؛ راهي تازه، تا در خواندن بتواند هوشمندي ما را با تجربههايمان همراه كند و خرد ما را، با رنجهايمان و شكآوريهايمان را با بينش حاكم بر ذهن ما. متن حاضر نقد داستان «داش آكل» است، مبتني بر مفاهيم و نگرش فمينيستي، و با تاويلهاي تا كنون موجود از اين داستان بسيار متفاوت است. در اين نوشته، تاكيد بر تفاوت تصويرهايي است كه در اين داستان، از زن و مرد ارايه شده و نيز، بر ارزشهايي، متفاوت با ارزشهاي ارايه شده در تاويلهاي مردانهي رايج. مثلاً در تمامي نقدهايي كه تا كنون بر داستان مذكور نوشته شده، داش آكل نماد لوطيِ با معرفت و كاكارستم لاتِ گردن كلفت و قلدر معرفي شدهاند و در نتيجهي چنين تحليلي منتقدان به ستايش داش آكل و لوطي گريِ جوانمردانه پرداختهاند. در بخشي از اين نقد در نظر داريم پديدهي لوطيگري را ضمن آوردن شواهدي از داستان «داش آكل» نقد كرده، ريشههاي خشونت آفرين آن را نشان دهيم.
ساختار اصلي داستان «داش آكل» بر محور شخصيت و زندگي داش آكل بنا گرديده و شخصيت اصلي داستان هم اوست و بخش عمدهي روايت و ديالوگهاي راوي به توصيف خصايل و صفات او و تراژدي زندگياش و برتري شخصيت او نسبت به كاكا رستم كه بنا به تاويلهاي مسلط، نمايندهي لومپنيسم و لاتهاست اختصاص پيدا كرده است. پرسش اساسي ما همين جاست كه آيا تنها معناي اين متن ادبي (داستان «داش آكل») آن چنان كه نقدها و تاويلهاي پيشين بيان كردهاند، همين است؟
اين داستان شخصيتي به ظاهر فرعي و حاشيهاي دارد به نام مرجان، كه از نخستين لحظهي حضورش در داستان، تا پايان آن، تاثير شگفتانگيز خود را بر شخصيت محوري (داش آكل) و سرنوشت او باقي ميگذارد. به اين اعتبار مرجان شخصيتي فرعي و حاشيهاي نيست و در اين جا ميتوان نشان داد كه ادبيات، خودش ساخت خودش را ميشكند و به اصطلاح، ادبيات خود را ساخت شكني ميكند.
يكي از كارهاي داشها و لوطيها قُرُق كردن محلهها بوده است؛ رسمي قديمي در ايران مردسالار در دوران گذشته. لوطيها يا بزرگترين لاتها و لومپنها، محلهها را قرق ميكردهاند؛ يعني بر تمام امور نظارت ميكردهاند و فرمان ميراندهاند. يكي از جنبههاي قرق كردن، كنترل زنان به نام دفاع و حمايت از آنان در محله بوده است. زنانِ محله ناموس مردان محله و ناموس لوطي آن محله محسوب ميشدهاند و دفاع از ناموس آنان در برابر مردان غير خودي و مردان محلات ديگر، نشانگر غيرت و تعصب مردانهي لوطي و جزء وظايف اصلي و مهم او بوده است. بديهي است كه اين حفاظتهاي ناخواسته و تحميلي تا چه حد آزادي عمل و رفتار زنان را در محلات سلب ميكرده و نافيِ استقلال عمل فردي آنان بوده است. زنان، كه در وهلهي نخست زنداني و اسير خانههايي تحت رياست پدران، برادران و يا شوهران بودهاند، به محض خروج از خانه، تحت قيموميت و نظارت لوطيهاي محله قرار ميگرفتهاند. يعني از اندروني خانه پا به اندروني محله ميگذاشتهاند و آزادي راه رفتن، حرف زدن، خنديدن و معاشرت با ديگران، به ويژه با غيرخوديها براي آنان معنايي نداشت. مسائل اخلاقي يكي از زمينههايي است كه در آن، معيار ارزشهاي اخلاقي مردانه همواره بر خلاف منافع زنان عمل كرده است. مردان همواره خود را حافظ و مدافع ناموس زنان خودي در برابر مردان غيرخودي دانستهاند. البته اين امر مردان خودي را در برنميگيرد. دفاع از ناموس مادر، خواهر و زن (دفاع از ناموس خانه)، دفاع از ناموس دختران و زنان محلهي خود در برابر مردان محلات ديگر و بالاخره دفاع از ناموس زنان كشور در برابر كشورهاي بيگانه به نام غيرت مردانه، غيرت محلي و غيرت ملي در واقع توهين مستقيم و آشكار به هويت مستقل زنان و سلب آزاديهاي انساني آنان بوده است. به بيان ديگر، در جهان مردان و با معيارهاي ارزشي خاص مردانه، صفت قيم بودن و حافظ ناموس بودن خصيصهاي مثبت و از ديد زنان دخالت موهني در زندگي جنسي آنان و تجاوز به حقوق انسانيشان بوده است. سلطهي داش آكل بر فضاي مادي و معنوي محلهي او حكايت از تسلط «ابر مرد» بر فضا و انسانهاي پيرامون او دارد. به عبارتي سايه سنگين داش آكل بر محله سنگيني ميكرد. غم او براي محله ناراحتي و شادياش شادي ميآورد. مثلاً تغيير فضاي قهوهخانه پس از آن كه خبر وصي شدن خودرا از پيشكار حاجي صمد ميشنود و از اين كه در چنين دردسري افتاده است حالش تغيير ميكند. حضور غايبوار زنان داستان از زماني مطرح ميشود كه حاجي صمد، سرپرست آنان، ميميرد. زنان ميخواهند از حصار اندروني به درآيند و حضوري مستقل يابند. نخستين برخورد زن حاجي صمد با داش آكل و نخستين نگاه آزاد اين دو زن (مرجان و مادر) از اندروني به بيروني است. اما سايهي سهمگين سرپرست بعدي كه به سرعت جانشين اولي ميشود اين مجال و فرصت را از زنان ميگيرد و آنها بار ديگر به اعماق اندروني پرتاب ميشوند. اما اين بار به فضايي حتي كوچكتر از قبل و با امكانات و تجهيزاتي كمتر. به اين ترتيب روشن ميشود كه زن حاجي صمد پس از سالهاي بسيار زندگي با او و داشتن فرزندان متعدد هيچ گونه اختياري حتي براي انتخاب محل زندگي خود و اداره اموال و اثاثيه و داراييهاي خود و فرزندانش ندارد. نقل و انتقال او، مرجان و فرزندان ديگرش، مثل اثاثيه و باقي ماترك شوهر با اختيار تام و تمام داش آكل انجام ميشود. اكنون زن حاجي صمد و مرجان در قلمرو قيموميت داش آكل قرار دارند و سرنوشتشان به عزم و ارادهي او بستگي پيدا كرده است. اين وضعيت هنگام عروسي مرجان نيز خود را با قوت تمام به ما مينماياند. انجام همهي امور توسط داش آكل بنا به تاويل مردانه از احساس مسئوليت شديد لوطي بزرگوار شهر نشات ميگيرد، نه از قيم مآبي مقتدرانه و مذكر گونهاي كه مطابق فرهنگ و سنتهاي زمانه هر گونه اختيار عمل و آزادي تصميمگيري را از زنان سلب ميكند. فرهنگ رايج، زن را به شدت تحقير ميكند و فاقد ارزش ميشمارد. در زمينهي چنين اعتقادي است كه زن حاجي صمد نه تنها در زمان حيات شوهر جز اندروني جايي و اعتباري ندارد، بلكه در بستر مرگ شوهر نيز حضورش را هنگام اعلام وصيت شوهر لازم نميبينند. شبي كه حال حاجي صمد به هم ميخورد، امام جمعه را سر بالينش ميآورند تا حاجي در حضور همهي آقايان وكيل و وصي خود را معرفي كند. داش آكل سي و پنج ساله كه به قول راوي داستان، شگفتآور به نظر ميآمد كه تا آن زمان موضوع عشق و عاشقي در زندگي او رخنه نكرده بود و حتي چند باري هم كه رفقا زير پايش نشسته و مجالس محرمانه فراهم آورده بودند، او هميشه كناره گرفته بود، ناگهان و در يك نگاه عاشق مرجان دختر چهارده سالهي حاجي صمد ميشود. عشق مرجان سبب ميشود داش آكل از زندگي لوطيوار گذشتهي خود فاصله بگيرد و حفظ موقعيت قبلياش در محله برايش بياهميت شود؛ نبرد شبانه با كاكا رستم را از ياد ببرد و در عوض، همهي هوش و حواسش متوجه مرجان باشد. در اين قسمت از داستان معيارهاي ارزشي براي داش آكل تغيير كرده است. او كه پيش از اين بالاي دست خودش چشم نداشت كس ديگري را ببيند اكنون اهميتي به حرفهاي ديگران نميداد و به جز عشق مرجان چيز ديگري در ذهن نداشت. طي هفت سال بعد تغيير خلق و خوي داش آكل فقط به جايگزين كردن عنصر عشق به جاي قدر قدرتي در ميان داشها و لاتها منحصر نميشود. رقت احساسات، تلطيف شدن روحيات، شدت گرفتن عواطف و... در زمرهي اين دگرگوني دروني است. در تاويلهاي رايج از اين داستان، تراژدي زندگي داش آكل مانع ديدن تراژدي زندگي زنان داستان به ويژه مرجان است. تاويلهاي مسلط فقط تراژدي مرگ داش آكل را ميبيند ولي مرگ مرجان جوان يعني زنده به گور كردن او در خانهي يك پيرمرد كه تراژدي موازي ديگري است در اين تاويلها ناديده گرفته شده است. در پايان داستان مرجان را ميبينيم كه با شنيدن اين جملهي داش آكل: «مرجان... عشق تو... مرا كشت». اشك از چشمانش سرازير ميشود. به اين ترتيب او خود را در اين فاجعهي غمانگيز مردانه مقصر مييابد. در جريان داستان ميبينيم كه داش آكل سرانجام پس از كشمكشهاي طولاني بسيار، آگاهانه براي ازدواج مرجان با مرد ديگري اقدام ميكند و باز ميبينيم كه چگونه بياعتنا و بيتوجه به فرجام غمانگيز زندگي مرجان فقط به حال خود دل ميسوزاند و در پايان، گلايهاش را از زندگي از زبان طوطياش به گوش مرجان ميرساند و به اين ترتيب غمي به غمهاي او ميافزايد. اشكهاي مرجان در سطر پايان داستان بار ديگر اندوه خاموش و مظلومانه قرباني اصلي داستان، يعني مرجان را به ما مينماياند. قربانياي كه نه تنها هيچ نقشي در تعيين سرنوشت خود ندارد (بر خلاف داش آكل كه آگاهانه در مسير زندگي و حتي نوع مرگش را خود تعيين ميكند.) بلكه در هيچ جاي داستان فرصت بيان خود و زندگي اسارت بارش را نمييابد. آيا داش آكل شخصيت لوطي و جوانمرد داستان لحظهاي به نقش و مسئوليت خود در قبال آيندهي تباه شدهي مرجان انديشيده است؟ آيا صفات لوطيگري، جوانمردي، غيرت و آزادمنشي داش آكل لحظهاي به كار مقابله با سرنوشت غمانگيز مرجان آمده است؟ آيا قرباني شدن مرجان كه با تصميم خونسردانهي داش آكل متحقق ميشود، براي لحظهاي اشك به چشمان داش مشهور سرشناس شهر آورده است؟ اگر چه ازدواج با داش آكل يا پيرمرد خواستگار در هر حال در اسارت آيندهي او تفاوت چنداني نخواهد داشت. مرجان در واقع قرباني سازش مردان با يكديگر در نظام مردسالاري است. سرپرستي و قيموميت مرجان از پدرش حاجي صمد به داش آكل و از داش آكل به شوهرش منتقل شده است و او در تمام ماجراي اين نقل و انتقال تماشاگري ستمديده و خاموش است. در تمام لحظاتي كه داش آكل به زندگي گذشته و آيندهي خودش ميانديشد و به اين كه ديگر زندگي برايش كوچك و بيمعني شده است، آينده و چگونگي زندگي مرجان در تخيلات و انديشهي او جايي ندارد. با وجود اين، خوانندهي هوشيار به تدريج متوجه ميشود كه آمدن و رفتن مرجان در زندگي داش آكل چه نتايج عميقي به بار آورده است. ماهيت زندگي داش مانند و لوطيوار داش آكل با ورود مرجان براي او بيمعني ميشود و خروج مرجان از زندگي او براي داش آكل پوچي و بيهدفي به دنبال ميآورد. پوچياي كه او را به سمت مرگ ميكشاند. نبرد با كاكا رستم نتيجهاش از پيش روشن است؛ داش آكل، داش محل، لوطياي كه همه از او و از قدرتش واهمه داشتند در موقع ضعف به دست كاكا رستم و با قمهي خودش مضروب ميشود. پيش از مرگ، طوطي خود، يگانه چيز عزيزش در دنيا را براي مرجان ميفرستد تا راز دلش را او بشنود و بعد براي هميشه خاموش ميشود. هنگام شنيدن پيام او اشك از چشمان مرجان سرازير ميشود. آيا اگر عشق داش آكل به مرجان ويژگيهاي مردانه نداشت، او ميتوانست و راضي ميشد كه معشوق را با گفتن جملاتي چنين محزون و دلخراش تا پايان عمر بيازارد؟ معشوقي كه هيچ گناه و تقصيري در پيش آمدن چنين وضعيتي ندارد و خود نيز قرباني همين وضعيت است؟ آيا چنين بيتوجهي و بيملاحظگي از مختصات عشق مردانه نيست؟ به جملات پاياني داستان داش آكل بار ديگر دقت كنيد: «عصر همان روز بود. مرجان قفس طوطي را جلوش گذاشته بود و به طوطي خيره شده بود. ناگاه طوطي با لحن داشي ـ با لحن خراشيدهاي گفت: «مرجان... مرجان... تو مرا كشتي... به كه بگويم... مرجان... عشق تو... مرا كشت». اشك از چشمهاي مرجان سرازير شد».
«حسين ورجاني ـ عضو هيأت علمی خانه داستان سرو»
